Copyright ©
Philip M. Parker
,
INSEAD
.
Terms of Use
.
Farsi English Dictionary
مربوطبه مردم وزبان انگلیسی
فرهنگ & تفسير
Definition - معني
INDEX
' ' ﻝﻜﺸ ﻥﻴﺎﺒ ﻝﻭﻘ ﻝﻘﻨ ﻥﺎﺸﻨ - ﻡﺩﺎﺼﺘ ﻯﺍﺩﺼ
ﻡﺼﺍ - ﻯﺩﻨﺎﻤﺭﻨ ﻝﻫﺍ
ﻯﺩﻴ - ﻯﺭﮒ ﻩﻠﻴﺤ
ﻯﺭﮔ - ﻯﺭﺎﭙﺴﻜﺎﺨﺒ
ﻯﺭﭙ - ﻥﻴﺍ ﺎﺒ
ﻥﻴﺠ - ﻥﻌﻁ
ﻥﻌﻠ - ﻥﺘﻔﺎﺒﺍﻭ
ﻥﺘﻤ - ﻥﺘﺭﺎﻜ
ﻥﺒ - ﻥﺩﻴﭙﺎﭽ
ﻥﺩﻋ - ﻥﺩﺯﺎﭙﺎﺒ
ﻥﺩﺸ - ﻥﺼﺤﺘ
ﻥﺍﻭ - ﻥﺎﮔﺎﻴﺯ
ﻥﺎﺠ - ﻩﻴﻨﺎﺜ ﺭﺩ ﺕﻤﻻﻋ
ﻩﻴﻘ - ﻩﻭﻴﺭﮔ
ﻩﻭﻘ - ﻩﺸﭙﺸ
ﻩﺘ - ﻩﺩﮊﻤ
ﻩﺩﺭ - ﻩﺭﻘﺭﻘ ﺥﺭﭽ
ﻩﺭﻔ - ﻰﻠﻭﭙ
ﻰﻠﻜ - ﻰﻨﺴﻭﺴ
ﻰﻨﺸ - ﻰﻨﭙﺍﮊ ﻩﻤﺎﺠ
ﻰﻴﻻ - ﻰﻴﺎﭙﺎﺠ
ﻰﻘ - ﻰﻤﺤﺭﻴﺒ ﻭ ﻰﻫﺍﻭﺨﺩﻭﺨ ﺎﺒ
ﻰﻤﺩ - ﻰﭽﻔﺍﺭﮔﻠﺘ
ﻰﭽﻤ - ﻰﺸﺸﭽ
ﻰﺸﺘ - ﻰﺒﻜﺭﻤ
ﻰﺒﺍ - ﻕﺌﺎﻔ
ﻕﺎﻁ - ﻭﻬﻴﺎﻫ
ﻝﻬﭽ - ﻝﺒﻁﺼﺍ ﺭﺘﻬﻤ
ﻁﺒﺭ - ﻊﻴﺴﻭﺘ
ﻊﻴﺒ - ﻙﺩﺎﺴ
ﻙﺍﻭ - ﺡﺯﻘ ﻭ ﺱﻭﻘ
ﺡﺴﻤ - ﺯﺭﺎﺒﻤ
ﺯﺭﭙ - ﺱﺎﺴﺍﻰﺒ
ﺱﺎﺘ - ﺩﻨﺎﺒﺴﭽﻰﻤ ﻯﺭﺍﻭﻴﺩ ﺫﻏﺎﻜ ﻩﻜﻴﺴﻜ
ﺩﻨﭙ - ﺩﺘﻔﺍﻰﻤ ﺩﻨﻤﻜ ﺭﺩ ﻩﻜ ﻯﺩﻴﺼ
ﺩﺘﻤ - ﺵﻴﺘﻔﺘ
ﺵﻴﺒ - ﺕﻠﺎﺼﺍ
ﺕﻨ - ﺕﻭﻜﺴﻠﺍ ﻕﺤ
ﺕﻭﺍ - ﺕﺒﺭﺎﻘﻤ ﺭﺩﻝﺍﺯﻨﺍ ﺕﻠﺎﺤ
ﺕﺒﺜ - ﺹﻠﺎﺨﺎﻨ ﺯﻠﻔ
ﺹﻨ - ﺭﻴﺤﺘﻤ ﻭ ﺏﺠﻌﺘﻤ
ﺭﻴﺩ - ﺭﻭﺨﺭﭙ
ﺝﻭﺯ - ﺭﺨﻨﻤ
ﺭﺨﻔ - ﺍﺩﺯﺩﻨﮔ ﻩﺩﺎﻤ
ﺭﺩﺴ - ﺭﺍﺩﭙﻭﺘ ﻙﭽﻭﻜ ﻭﺎﻨ
ﺏﺭﺼ - ﺭﺎﺘﺎﺘ
ﺏﺎﺒ - ﺎﻀﻴﺍ
ﺎﻀﻘ - بدونمناقشه
بدوى - برامده بودن
براى - برهنگي گراى
برهنه - با فنر
باب - باخستگي راه رفتن
باخت - باسليقه تهيه شده
باسکی - باهستگي
باهو - بصف كردن
بصیر - بسطوتوسعه یافتن
بست - بومه رانگ
بومی - بنفشه سه رنگ
بنفع - بهوافرستادن
بهگرا - بی پروپا
بی پا - بي فكر
بيبرگ - بيكراني
بيكار - در فكر شخص خود
درب - درختكاري كردن
درختی - درمنتهياليه
درمنه - دارايي منقولي كه بارث رسيده باشد
دارزن - دعوتكردن
دعوى - دستپاچه كردن
دستك - دورموتور
دورى - دله مانند
دله - دفترمهردارسلطنتی
دفترى - شبيهسازى كردن
شدت - شاهماهی دوساله
شاهپر - شوخيكردن
شوس - شپشك گياهي
شك - شيی محسوس
شيي - راحت كردن
راغ - رسمي كردن
رسميت - روکفشی
روند - رنگ فندقی
رنگ - ريسيدن
ريحان - آلپاکا
آلپی - ابلاغيه رسمي
ابلق - ادمگمنام
ادمک - ارايهء نقش
ارج - اخذرای دسته جمعی
اخص - اعزام كننده
اعسار - از نسل هارون
از نو - ازموقع گذشته
ازمون - استونی
استوى - اتليه
اتکا - اقامنشانه
اقامه - اندامهاي كسي را كشيدن
اندود - انگنار
انگم - امادهكردن
امار - افتتاحي
ای - جرأت اشتباه کردن داشته باشيد
جراح - جاپ بوسيله برق
جاپا - جوابگويي
جواز - جنی زیرزمینی
جنین - خردمندانه
خردى - خانمها
خانِه - خودبزرگسازى
خودبس - خولنجان مصرى
خوک - خيالپرستي
خيالی - صدايخرناس كردن
صدايي - صفت فرعی
صفت - طبيعت يا ماهيت چيزى را عوض كردن
طبيعی - عبراني كردن
عبرت - عاجزكردن
عاجل - عقبافتاده
عقبه - عنقريب
عنقا - زبانقديميمردمايوني يونان
زبانه - زن يا شوهر
زن - زكيسه
زفاف - سبك كردن
سبك - سرودوتسبیح خواندن
سرودن - ساق پوش
ساق - ستارهنوردى
ستارك - سگ كوچك ودست اموز چيني
سگ - سه قلو
سه لا - سياستمداري
سياسی - تدهین کردن
تدهين - ترکیدن
ترکیه - تاقديس
تاقک - تذهيب كردن
تذكر - تزءینی
تزءين - تحميق كردن
تحميل - توفاني شدن
توی - تندشدن
تندر - تمايلات جنسي
تمجمج - تيزدندان
تيزرو - حاشيهنويسي
حاره - غشاء پوششي
غشاءی - غیرفنی وغیرعلمی
غیاب - حوضچه
حوزه - حفركننده
حفاظ - واداریامجبورکردن
وادى - وجودلکه های زردغیرمنظم درزیرپوست
وجودى - وكيل مشاور
وفا - گره پشم يا پارچه
گره - گوشتخوك
گوشتی - گندمگون
گندمه - قبه دار
قبه - قابلنصب
قابله - قطع كننده
قطع - قلم پاى خوك
قلمبه - لا غري
لا حق - لولیدن
لولي - کارتون
کارتن - کنارکشیدن
کناره - نشمرده
چشمک - نائل شدني
ناب - ناگفته
چاق - نايافته
نايژه - چوب فندق
چوب - نوعيگنجشك
نوزده - نقص كردن
نقص - نهفته
نهی - چفت كردن
نفتا - نيستي
نيت - هرماهه
هرمی - هم کار
هم کف - هيئت يا كميته
هيبت - مدینه فاضله
مديد - مربوطه به اهنگ صدا
مربی - مريزاد
مريم - ماسهاى
ماسك - مايوی يك تكه
مايل - مخمل كبريتي
مخملی - معذورداشتن
معذلک - مستلزمبودن
مستند - متغيير كردن
متحمل - مغزمیوه
مغزى - موج ياب
موج - مقرون به ادب
مقرّ - منشورى
منشی - مهاردررفته
مهارت - ميخانه
ميخوش - پر مغز
پر مو - پرچمن
پرچمی - پالونه
پالکی - پودرکردن
پودرى - پنجابي
پنجاه - پيشديد
پيشرس - پيكه
پفک - كارآيی
كارا - كسی يا چيزى كه متصل بالا و پايين رود يا داخل و خارج شود
كسي - كلا هي كه هنگام اجراي حكم اعدام برسرمحكوم گذارند
كلا م - كمال پذيرى
كمان - فراگيري
فراق - فاصلهگذاشتن
فاضل - یکزوج برگچه
یکسره - يكايكي
يكجا - فكر كننده
فكرا - فِكر كَردَن
بنفع
بنفع
بنفسه
بنفسه
بنیاد
بنیادواساس بحث
بنیادوپایه
بنیادنهادن
بنیادی
بنیادیااساس چیزی
بنیان
بنیان ترکیب اتمی
بنیان نهادن
بنیانگذار
بنیانی
بنیچه
بنیه
بنیه ای
بنياد
بنياد و اساس هر كاري
بنياد و اساس هر كارى
بنياد و پايه
بنياد واساس بحث
بنياد گرايي
بنياد نهادن
بنياد نهادن
بنياد يا اساس چيزي
بنيادگرايي
بنيادها
بنيادى
بنيادي
بنيان
بنيان سازی
بنيان گذار
بنيان نهادن
بنيان
بنيان تركيب اتمي
بنيان گذار
بنيانگذار
بنياني
بنياني
بنيچه
بنيه
بنيه اي
بنيه
بنيهاى
به
به برق وصل كردن
به برنامه های تلویزیونی نگاه کردن
به باريكی مو
به بازداشتگاه برگرداندن
به بالا ترين درجه رسيدن
به بالاترین درجه رسیدن
به بخشهای مختلف تقسیم کردن
به بهشت فرستادن
به بهاى كمترى فروختن
به بهای
به بهاي
به بهترین وجه
به بهترين وجه
به بیراهه کشیده شده
به بیرون جاری شدن
به بیم انداختن
به بيراهه كشيده شده
به درد خوردن
به درازا کشيدن
به درازا كشيدن
به درازاکشاندن
به درازاکشیدن
به درازاكشاندن
به درجه اى كه
به درون
به درون ريختن
به درون سرايت کردن
به دريا
به دريا ريزى كالاى كشتی
به دام انداختن
به دست شهردارى دادن
به دست آوردن
به دست آوردنی
به دست آورنده
به دست آورى
به دست چند نفر گشته
به دو زبان نوشته شده
به دو نيم کردن
به دنبال آمدن
به دندان گرفتن
به دفع الوقت گذراندن
به دين تازه اى وارد شدن يا كردن
به شدت
به شدت بالا و پايين پريدن
به شرطی که
به شکل زيتون
به شكل بال
به شكل درآوردن
به شكل درآورنده
به شكل درآمده
به شكل دراورده شده
به شكل درامده
به شكل داس
به شكل شراب
به شكل شعاعی
به شكل روى
به شكل ذرات ريز و پايدار درآوردن
به شكل ضربدر
به شكل ستاره
به شكل لرزانك درآوردن
به شكل لفظ درآوردن
به شكل ناخن
به شكل نصف محرف
به شكل نيمدايره
به شكل هسته شدن
به شكل مرواريد درآوردن
به شكل منطقی درآوردن
به شكل منحنی درآوردن
به شكل پوسته حلزون
به شكل فاخته
به شكم فرو بردن
به ظرافت ياس
به راستی
به راحتی
به رخ دیگران کشیدن
به رخ کشیدن
به رخ كشيدن
به رسمیت شناختن
به رسميت شناختن
به رغم
به روش یاسبک خاصی دراوردن
به روش يا سبك خاصی درآوردن
به روز شدن
به روز شده
به روز سازی
به روز کردن
به روز پذيری
به رقابت واداشتن
به رنگ خون
به رنگ قرمز
به رنگ لاكی درآوردن
به رمز درآوردن
به رمز نوشتن
به رمزنوشتن
به آب انداختن
به آب انداختن كشتی
به آب زدن
به آب و هواى جديد خو گرفتن
به آداب و رسوم انگليسی درآمدن
به آرامی
به آخر رسيدن
به آسانی
به آسانی تبديل به پول شونده
به آن سو رفتن
به آهستگی
به اب انداختن کشتی
به اب انداختن كشتي
به اب زدن
به اب وهوای جدیدخوگرفتن
به اشاره فهماندن
به ارزش شش پنس
به اجزاء ریزتقسیم کردن
به اجزاء ريز تقسيم كردن
به اجزای ريز تقسيم كردن
به اخررسیدن
به اخور بستن
به اخوربستن
به اصطلاح
به اضافه
به اسانی
به اتمام رساندن
به اوج رسيدن
به اقلام نوشتن
به ان سو رفتن
به اندازه شخص زنده
به اندازه اي كه
به اندازه کافی
به اندازه کافی جوان نيستم که همه چيز را بدانم
به اندازه كف دست
به اندازه يك قاشق
به اندازه يك پيپ پر
به انجا
به انجام رساندن
به انجام كارى همت گماشتن
به انطرف
به انتها رسيدن
به انتهارسیدن
به امانت دادن
به اميد ديدار
به افتخار کسی نوشيدن
به این نامه
به اینجا
به اين ترتيب
به اين نامه
به اينجا
به جای
به جای اينکه
به جلو
به جلو راندن
به جنبش درآوردن
به جنبش دراوردن
به خدا
به خدا قسم
به خدمت خاتمه دادن
به خدمت نظام فراخواندن
به خشکی امدن
به خشكي امدن
به خارج تراوش كننده
به خارج پخش كننده
به خاطر آوردن
به خاطر سپردن
به خانه جديد رفتن
به خاك افتاده
به خاك سپردن
به خاك سپارنده
به خط قرمز نوشتن يا چاپ كردن
به خطر انداختن
به خود برگشتن
به خود اختصاص دادن
به خود انحصار دادن
به خود جلب کردن
به خود حرام کردن
به خود گرفتن
به خود پيچيدن
به خودى خود ميزان شونده
به خودپیچیدن
به خواست
به صرفه
به صحبت تلفني خاتمه دادن
به صف
به صورت برنامه درآوردن
به صورت دستی
به صورت دوره اى
به صورت شيشه درآوردن
به صورت اتفاقی يا تصادفی درآوردن
به صورت الكل درآوردن
به صورت افسانه درآوردن
به صورت افسانه يا اسطوره درآوردن
به صورت ايده آل درآوردن
به صورت جمع به معنی نيا
به صورت خودگردان
به صورت خودكار درآوردن
به صورت خيالی درآوردن
به صورت ذرات ريز و پودر مانند درآوردن
به صورت ذره
به صورت صف يا ستونی پرواز كردن
به صورت طولی درآوردن
به صورت عادى و معمولی درآوردن
به صورت تحت اللفظی درآوردن
به صورت غيرروحانی يا غيرعلمی درآوردن
به صورت قانون درآوردن
به صورت قطب مثبت درآوردن
به صورت نسبی درآوردن
به صورت مايع درآوردن
به صورت پول درآوردن
به صورت پلاستيك درآوردن
به صورت كپسول درآوردن
به صورت ياد بود درآوردن
به صورت يك واحد يايگان درآوردن
به طرز خوبی مورد عمل قرار گرفته
به طرف بالا پرتاب كردن
به طرف بالا كج كردن
به طرف شمال شرقی
به طرف شمال غربی
به طرف جلو
به طرف جنوب
به طرف جنوب شرقی
به طرف خارج
به طرف خود آوردن
به طرف عقب
به طرف چوگان زن پرتاب کردن
به طرف چپ
به طرف مركز كشتی
به طريق
به طريق يا به روش آكادمی
به طريقی
به طور بد
به طور بريده
به طور با ارزش
به طور باز
به طور دوست داشتنی
به طور دمر
به طور شايسته
به طور شگفت آور
به طور روزمره
به طور ريز باريدن
به طور آشکار
به طور آزاد يا رايگان
به طور اداری
به طور اشتباه
به طور اريب سايه زدن
به طور اساسی
به طور استادانه
به طور اتقاقی
به طور اتفاقی ديدن
به طور انبوه
به طور انحصاری
به طور انفرادی
به طور افتخارى
به طور جبری
به طور جدى اظهار كردن
به طور جمعی
به طور خالی
به طور خودكار بسته شونده
به طور خودكار متعادل شونده
به طور خواب آلود و سرگردان حركت كردن
به طور خلاصه
به طور صادقانه
به طور طبيعی افشانده شدن
به طور طاق باز
به طور عادى
به طور عادی
به طور عالی
به طور عام گفتن
به طور عجيب
به طور عمومی
به طور سرد
به طور سازمانی
به طور ساليانه
به طور سطحی سوختن
به طور تدريجی تند کنيد
به طور ترس آور
به طور ترسناك
به طور تجزيه ای
به طور تصادفی
به طور تحليلی
به طور تنه دار
به طور تمام و كمال
به طور حتم
به طور غلط
به طور غلط به كار بردن
به طور غير قابل اصلاح
به طور غير قابل جبران
به طور غير قابل علاج
به طور غير قابل چاره
به طور غيرعادى و مرموز
به طور غيرمشروع
به طور وحشتناک
به طور گلدار
به طور قابل اعتماد
به طور قابل ستايش
به طور قابل قبول
به طور قاطع شكست دادن
به طور کافی
به طور ناگهانی
به طور نگران
به طور هنرمندانه يا هنرى
به طور هفتگی
به طور مبهم
به طور مشابه
به طور مثل
به طور مايل
به طور مخوف
به طور مصنوعی گرده افشانی كردن
به طور معمول
به طور مسلسل
به طور مسلم
به طور متناوب
به طور موقّتی
به طور ملايم
به طور مه آلود يا مبهم
به طور كامل
به طور كلی
به طور فراوان
به طور فسادپذير
به طور يكسان
به طور يكنواخت يا يك وزن خواندن
به طور فی البديهه
به طورباد كرده
به طورعريان
به طورعالی يا ظريف يا ريز
به طوريكپارچه رنگ كردن
به طمع انداختن
به عوض
به عقب
به عقيدهء
به علاءم رمزی مخابراتی گوش دادن
به علاوه
به علت
به عنوان اولين چيز
به عنوان مثال ذكر كردن
به زحمت ساختن
به زودى
به زور باز کردن
به زور به كار وادارنده
به زور ستان
به زور واداشتن
به زور گرفتن
به زندان انداختن
به زندان افکندن
به زندان افكندن
به زندان فرستادن
به زنی تجاوزکردن
به زني تجاوز كردن
به زمين
به زمين افتادن
به زمين زدن
به سبک کاراواجو
به سر برنده زمستان
به سرعت افزايش دادن
به سرعت خرج و تلف كردن
به سرعت عازم شدن
به سرعت سرد كردن
به سرعت تهيه كردن
به سرعت و به مقدار زياد
به سرعت و مثل تير شهاب رفتن
به سرعت پايين آمدن
به سادگی
به سادگی اجازه فريفته شدن از جانب آنچه که به آن عشق می ورزيم را می دهيم
به سختی
به سختی نفس کشيدن
به ستاره ها خيره شدن
به ستوه آوردن
به سوى
به سوى باختر
به سوى بالا موج زدن
به سوى درون كشيدن
به سوى دريا
به سوى شمال
به سوى آسمان
به سوى جنوب غربی
به سوى فضا
به سوی محور کشنده
به سلامتی كسی نوشيدن
به سه بخش تقسیم کردن
به سه قسمت تقسيم كردن
به سهولت
به سیاه چال انداختن
به سیخ کشید
به سيخ كشيد
به تدريج آهنگ را تندتر كنيد
به ترتیب نشان دادن
به ترتیب مرتب کردن
به ترتيب الفبا
به ترتيب الفبا نوشتن
به تابعيت كشورى درآمدن
به تاريخ ماقبل نوشتن
به تاخير انداختن
به تاخير انداختنی
به تازگی
به تصرف ملك ادامه دادن
به تصويب رساندن
به تعطیل رفتن
به تعويق انداختن
به تعليق در آوردن
به تساوی
به تساوي
به تحرير درآوردن
به تو عشق می ورزم
به توان رساندن
به تلخی
به تندى
به تندی
به تناسب
به تنهايی
به تنهايي
به ته رسانیدن
به تپش درمده
به تفصیل شرح دادن
به تفصيل
به تفصيل شرح دادن
به حد زياد
به حد کافی
به حدرشدرسیده
به حداقل رساندن
به حرکت در آوردن
به حال خود برگشتن
به حال گردش راه رفتن
به حالت اشتی درامدن
به حالت طبيعی
به حالت کج
به حساب بانک گذاشتن
به حساب بانك گذاشتن
به حساب آوردن
به حساب اوردن
به حساب نيامده
به غير از
به حیله متوسل شدن
به حيله متوسل شدن
به وسيله
به وسيله "ليزين" تجزيه سلولی به عمل آوردن
به وسيله بحث شفاهی موضوعی را روشن كردن
به وسيله شكاف به دو قسمت مساوى تقسيم شده
به وسيله طناب و قرقره كشيدن
به وسيله عكاسی گراورسازى كردن
به وسيله هوا سرد كردن
به وسيلهء هواپيما حمل و نقل كردن
به وحشت انداختن
به وقت ديگر موكول كردن
به ويژه
به وفور
به ژاپونی
به قدر يك بشقاب
به قدر يك قاشق سوپخورى
به قدر يك قاشق چايخورى
به قدر يك فنجان چاى
به قرار در صد
به قرار هر سال
به قطعات تقسیم کردن
به قطعات تقسيم كردن
به قسمت هاى کوچک تقسيم كردن
به قتل رساندن
به قور يك دامن
به قوریک دامن
به قول
به قول معروف
به قهقرا رفتن
به قيد كفيل آزاد كردن و شدن
به قيد كفيل ازاد كردن و شدن
به لباس مبدل در امدن
به لباس مبدل درامدن
به لانه پناه بردن
به لطافت ياس
به کشوراوردن
به کار بردن
به کار انداختن
به کفل کسی سقلمه زدن
به چشم
به نظرآمدن
به نظم در آوردن
به نثر دراوردن
به نثردراوردن
به ناز پروردن
به ناحق انداختن
به ناچار
به نام شخص ديگرى نوشتن
به نام اشتباهی صدا كردن
به نزاع انداختن
به نسبت تقسیم کردن
به نسبت تقسيم كردن
به نتیجه رسیدن
به نتيجه رساندن
به نتيجه رسيدن
به نحو اكمل انجام يافته
به نژادی
به نقطه اوج رسیدن
به نقطه اوج رسيدن
به چه جهت
به چه علت
به چه سبب
به چه کسی
به چه چيز
به چه منظور
به چهار قسمت مساوي تقسيم كردن
به چهارقسمت مساوی تقسیم کردن
به نفع
به نیابت قبول کردن
به نیکوترین روش
به نيابت قبول كردن
به نيكوترين روش
به هدايت نفس خود
به هر اندازه كه
به هر حال
به هرحال
به هوش آوردن
به هنجار
به هنگام ساختن
به هنگام سازی
به هنگام کردن
به هم ریختن
به هم ريختن
به هم آميختن
به هم زدن
به هم تابيدن
به هم کوفتن
به هم چسبيده
به هم پيوست
به هم پيوستن
به هم پيوسته
به هم پيچيدن
به هم فشردن
به همراه
به همراه اين نامه
به همان اندازه
به همچنين
به هیجان اوردن
به هیچ عنوان
به هيجان آوردن
به هيجان اوردن
به هيچ طريق
به هيچ وجه
به مباركی افتتاح كردن
به مركز نزديك كردن
به مثل در آوردن
به مخاطره انداختن
به محض اينكه
به محل اوليه بازگرداندن
به موقع
به مقدار زياد
به مقدار متوسط
به مقدار كم
به مقدسات بی حرمتی کردن
به منظور
به منظور خاصّ
به میراث بردن
به ميراث بردن
به ميهن خود برگرداندن
به پشت
به پايان رساننده
به پايان رسانی
به پايان رسانيدن
به پیش
به پیوست
به پیوست فرستادن
به پیک نیک رفتن
به پيش
به پيشواز رفتن
به پيوست
به پيوست فرستادن
به پيمانه
به كشور اوردن
به كار بردن
به كار انداختن
به كار اندازنده
به كار اندازى
به كار گرفتن
به كاربستن
به كارخورى
به كارگيرى
به كارنرفته
به كارى مبادرت كردن
به كالاهاى درون ويترين مغازه نگاه كردن
به كجا
به كنار
به كفل كسي سقلمه زدن
به فرزندی قبول کردن
به فرزندی پذیرفتن
به فرزندي پذيرفتن
به فعاليت واداشتن
به یون تجزیه کردن
به یک نظردیدن
به يادآوردن
به يغما بردن
به يون تجزيه كردن
به يک نظر ديدن
به يكديگر متكی بودن
به فوريت
به
به برنامه هاى تلويزيوني نگاه كردن
به بازداشتگاه برگرداندن
به بازار عرضه كردن
به بالاترين درجه رسيدن
به بخشهاى مختلف تقسيم كردن
به بخار يا گاز تبدبل كردن
به بيرون جارى شدن
به بيم انداختن
به درازا كشيدن
به درون
به شكم فرو بردن
به رخ ديگران كشيدن
به رخ كشيدن
به رسميت شناختن
به روش يا سبك خاصي دراوردن
به رمز دودويي
به رمز نوشتن
به اب انداختن كشتي
به اب زدنبه گدار زدن
به اشاره فهماندن
به اجزاء ريز تقسيم كردن
به اطراف چرخاندن
به اساني
به استان تقسيم كردن
به اوج رسيدن
به اقلام نوشتن
به اندازهاى كه
به انجا
به انطرف
به انحصار دراوردن
به امانت گرفتن
به اين نامه
به اينجا
به جلو
به جنبش دراوردن
به جيب زدن
به خشكي امدن
به خود پيچيدن
به صفر رسيدن
به عقب
به عقب برگشتن
به زور ستان
به زور گرفتن
به سستي
به سه بخش تقسيم كردن
به سه قسمت تقسيم كردن
به سياه چال انداختن
به ترتيب الفبا نوشتن
به ترتيب نشان دادن
به ترتيب مرتب كردن
به تاخير انداختن
به تاخير افتادن
به تاخير افتاده
به تعطيل رفتن
به تنهايي نواختن
به ته رسانيدن
به تپش در امده
به تفصيل شرح دادن
به حد رشد رسيده
به حداقل رساندن
به حالت اشتي درامدن
به حساب بانك گذاشتن
به گردش در اوردن
به قطعات تقسيمكردن
به قطعات مستطيل تقسيم كردن
به قور يك دامن
به قله رسيدن
به لباس مبدل در امدن
به نظر رسيدن
به نثر دراوردن
به نزاع انداختن
به نسبت
به نسبت تقسيم كردن
به نژادى
به چه سبب
به نيابت قبول كردن
به نيترات تبديل كردن
به هنجار
به هنجارى
به هم ريختن
به هم زدن
به همكارى يا شراكت خاتمه دادن
به هيجان اوردن
به هيچ عنوان
به مسلسل بستن
به موجودى افزودن
به مقدسات بي حرمتي كردن
به ميراث بردن
به پيش
به پيوست
به پيوست فرستادن
به پيمانه
به پيك نيك رفتن
به كليسا رفتن
به فرزندى پذيرفتن
به يغما بردن
بهبود
بهبود بخشيدن
بهبود بيماری
بهبود دهنده
بهبود دهنده
بهبود امكانات
بهبود امكانات
بهبود طلبي
بهبود گراى
بهبود ناپذير
بهبود پذير
بهبود پذيرى
بهبود پذيري
بهبود يابنده
بهبود يابنده
بهبود يافتن
بهبود يافتن
بهبودگراى
بهبودگرايی
بهبودگرايي
بهبودناپذیر
بهبودى
بهبودى بخش
بهبودى بيمارى
بهبودى دادن
بهبودى دادن
بهبودى از مرض در اثر پيش بيني جريان مرض
بهبودى سريع
بهبودى ناپذير
بهبودى يافتن
بهبودى يافتن
بهبودپذيرى
بهبودی
بهبودی بخش
بهبودی بیماری
بهبودی دادن
بهبودی ناپذیر
بهبودی یافتن
بهبودي
بهبودي دادن
بهبودي از مرض در اثر پيش بيني جريان مرض
بهبودي سريع
بهبودي ناپذير
بهبودي يافتن
بهبهشت فرستادن
بهدر دادن
بهدرازا بحث كردن
بهدرازاكشاندن
بهداشت
بهداشت
بهداشتی
بهداشتي
بهداشتي
بهدارى كشتی و دانشكده و غيره
بهدايت نفس خود
بهدايت نفس خود
بهدف خوردن
بهدف خوردن
بهشت
بهشت برین
بهشت برين
بهشت
بهشت برين
بهشتی
بهشتي
بهشتي
بهشكل دراورده شده
بهشكل درامده
بهر
بهر دليل
بهر دليل
بهر اندازه كه
بهر جا كه
بهر علت
بهر سو
بهر حال
بهر حال
بهر كس كه
بهر كسيكه
بهربهانه
بهراس انداختن
بهراس انداختن
بهراندازه
بهراندازه
بهرام
بهرام
بهرجاکه
بهرجهت
بهرجهت
بهرسو
بهرتيب
بهرتيب
بهرحال
بهرحال
بهرکس که
بهره
بهره بردار
بهره بردارى
بهره برداری کردن از
بهره برداري
بهره برداري كردن از
بهره داشتن
بهره جویانه
بهره تقويت
بهره تقويت در حلقه باز
بهره غیرمجاز
بهره ور
بهره وري
بهره کشی کردن
بهره مند شدن از
بهره مند ساختن
بهره مندشدن از
بهره مندساختن
بهره
بهره بردار
بهره بردارى
بهره بردارى كردن از
بهره داشتن
بهره جويانه
بهره تقويت
بهره غير مجاز
بهره ور
بهره ورى
بهره مند شدناز
بهرهبردار
بهرهبردارى
بهرهبردارى كردن
بهرهن دادن
بهرهمند ساختن
بهرهمندشدناز
بهرمقدار
بهرمكاني
بهرمكاني
بهركجا كه
بهركجا كه
بهركجا كهشد
بها
بها داشتن
بها گذاشتن بر
بها گذاشتن بر
بها قاءل شدن
بها قائل شدن
بهاب زدن
بهادر
بهادرى
بهادری
بهادري
بهار
بهار جواني
بهار خواب
بهار خواب
بهار زندگاني
بهار پراگ
بهارجوانی
بهارخواب
بهارزندگانی
بهارى
بهاری
بهاخر رسيدن
بهاخرين درجه ممكن افزايش دادن
بهاعشاردراوردن
بهاگذاشتن بر
بهاگذارى مجدد
بهاقاءل شدن
بهانه
بهانه اوردن
بهانه گیر
بهانه گير
بهانه کردن
بهانه
بهانه اوردن
بهانه گير
بهانه كننده
بهانهكردن
بهاى رسمي سهم
بهای رسمی سهم
بهای اشتراک
بهای ناچيز
بهخواست
بهعقب
بهزحمت ساختن
بهساز
بهساز گر
بهساز گاه
بهساز گاه
بهسازگر
بهسازگاه
بهسازى
بهسازى كردن
بهسازی
بهسازی کردن
بهسازي
بهسازي كردن
بهت
بهت آور
بهت اور
بهت زده کردن
بهت زده كردن
بهت وحیرت
بهت
بهت اور
بهت زده كردن
بهت وحيرت
بهتر بودن از
بهتر بودن از
بهتر شدن
بهتر شدن
بهتر شونده
بهتر از ديگرى انجام دادن
بهتر از ديگرى انجام دادن
بهتر از ديگري انجام دادن
بهتر کننده
بهتر كردن
بهتر كردن
بهتر كننده
بهتر كننده
بهتر فروش رفتن
بهتربودن از
بهتربودن از
بهترشدن
بهترشدن
بهترازدیگری انجام دادن
بهترکردن
بهترکردن چاره کردن
بهترى
بهتركردن چاره كردن
بهتركردنچاره كردن
بهترفروش رفتن
بهتری
بهترین
بهترین قسمت
بهترین کار
بهتري
بهترين
بهترين روش برای ايجاد حس مسؤليت در افراد دادن مسؤليت به آنها است
بهترين روش برای اينکه آزاد بود اين است که آزادی بيشتر به ديگران داد
بهترين وقايع دنيا در مغز اتفاق می افتد
بهترين قسمت
بهترين لباس خود را پوشيدن
بهترين چيز در مورد فراموشی بجا آوردن است
بهترين هديه طبيعت به انسان، کوتاهی مدت حيات وی است
بهترين كار
بهترين
بهتان
بهتان افترا
بهتان زدن
بهتان زدن به
بهتان زن
بهتان
بهتان افترا
بهتان زدن
بهتان زدن به
بهتان زن
بهتنهايي
بهتفصيل شرح دادن
بهحالت تعادل دراوردن
بهحساب اوردن
بهحيلهمتوسل شدن
بهوش
بهوش اوردن
بهوش امدن
بهوش
بهوش اوردن
بهوش اورنده
بهوش اورى
بهوش امدن
بهوا راندن
بهواراندن
بهوافرستادن
Copyright ©
Philip M. Parker
,
INSEAD
.
Terms of Use
.